بیش از یک ماه از آغاز جنگ میگذرد. حتی زمانی که تنها نشانهها و زمزمههای آن شنیده میشد، باورش دشوار بود. تصور میکردم نظام بینالملل و بازیگران آن، با توجه به تجربههای تاریخی، به سطحی از عقلانیت رسیدهاند که از تکرار چنین بحرانهایی پرهیز کنند و بهجای توسل به جنگ، راهحلهای دیپلماتیک و چندجانبه را در پیش بگیرند.
با آغاز جنگ، پیامدهای آن تا حدی قابل پیشبینی بود؛ اما آنچه رخ داد، فراتر از برآوردهای اولیه بود. اکنون، پس از گذشت بیش از یک ماه، روشن شده است که این بحران نهتنها یک درگیری نظامی، بلکه بازتابی از پیچیدگیهای عمیقتر در جغرافیای سیاسی منطقه و نظام قدرت جهانی است.
پیامدهای جنگ در سطوح مختلف قابل مشاهده است: در سطح سیاسی، بازتعریف ائتلافها و شکافهای جدید میان دولتها؛ در سطح اقتصادی، اختلال در زیرساختها، زنجیرههای تأمین و معیشت روزمره مردم؛ و در سطح اجتماعی، تضعیف اعتماد، گسترش ناامنی و تغییر در الگوهای روابط میان افراد و گروهها. حتی در سطح بینالمللی، واکنش نهادها و بازیگران جهانی نشاندهنده نوعی ناتوانی در مدیریت مؤثر بحرانهاست.
این وضعیت نشان میدهد که جنگ، نه یک راهحل، بلکه بازتولیدکننده بحرانهای چندلایه است که دامنه آن فراتر از مرزهای جغرافیایی گسترش مییابد. از منظر جغرافیای سیاسی، درهمتنیدگی فضاهای زیستی و زیرساختی با ساختارهای قدرت، سبب میشود که هرگونه مداخله نظامی، بیش از آنکه دولتها را هدف قرار دهد، مستقیماً زندگی روزمره مردم را تحت تأثیر قرار دهد.
در این چارچوب، ایده «جنگ برای آزادی، صلح و عدالت» بیش از آنکه یک راهبرد مؤثر باشد، بازتابی از منطق خشونتمحور در نظامهای قدرت است. انسان بالغ در سطح فردی و جمعی، این ارزشها را نه از طریق تخریب، بلکه از مسیر ساختن، گفتوگو و همکاری شکل میدهد.
ابزار تحقق صلح، آزادی و عدالت، نمیتواند بر پایه خشونت، تنفر و انتقام استوار باشد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر