باورم نمیشود که پانزده سال از زمانی که این متن را نوشتم گذشته است. حتی باورنکردنیتر از آن، این است که تا کمتر از یک ماه دیگر نوزده سال از روزی میگذرد که جوانان شیراز، که سالها با هم در یک گروه خدمتی کار میکردند، بازداشت و زندانی شدند. چه روزها و سالهایی گذشت... روزهایی سرشار از رنج، استقامت و در عین حال، امید.
در تمام این سالها، سیاستهای رسمی در قبال جامعه بهایی تغییر نکرده است—و شاید حتی پیچیدهتر و سختگیرانهتر نیز شدهاند. اما آنچه تغییر کرده، و میتوان آن را بزرگترین دستاورد این مسیر پرچالش دانست، آگاهی و بینش مردم ایران است.
امروز، میلیونها ایرانی—شاید به جرات بتوان گفت ۸۵ میلیون نفر—میدانند که آئین بهایی زادگاهش ایران است. میدانند که بهاییان که هستند، چه آرمانهایی دارند، و در این سرزمین چه ظرفیتهایی را با همه محرومیتها در خود پرورش دادهاند. آنها دیدهاند که بهاییان، علیرغم محرومیتها، همواره در کنار دیگر هممیهنان خود بودهاند—در آموختن، در ساختن، و در رنج و شادی.
نسلی نو پا به عرصه گذاشته است که نه تنها از حقیقت آگاهتر است، بلکه آمادهتر برای همدلی، گفتگو، و ساختن ایرانی است که در آن هیچکس بهخاطر باورش منزوی و طرد نمیشود.
بله، نوزده سال گذشته است. اما نه با سکوت، نه با فراموشی، بلکه با بیداری، ایستادگی، و امید. این سالها، نه تنها تاریخ رنج، که روایت روشنی از رشد و آگاهی جمعی هستند—روایتی که هنوز ادامه دارد.