مذاکره در ادبیات روابط بینالملل بهعنوان نشانهای از بلوغ سیاسی و تمایل به حل اختلافات از مسیر گفتوگو شناخته میشود. اما واقعیت پیچیدهتر از این برداشت آرمانی است. این پرسش همچنان مطرح است: آیا مذاکره ابزار تحقق تفاهم و همزیستی است یا ابزاری در خدمت منافع بازیگران قدرتمند؟
واقعگرایان بر این باورند که مذاکره زمانی موفق است که به تقویت منافع ملی، قدرت و امنیت منتهی شود. در مقابل، سازهانگاران نقش هویتهای جمعی، ارزشها و هنجارهای مشترک را در شکلگیری گفتوگوهای پایدار پررنگ میدانند. یوهان گالتونگ نیز با تأکید بر «صلح مثبت»، معتقد است که بدون ساختارهای عادلانه و غیرخشونتآمیز، هیچ توافقی پایدار نمیماند.
تجربه چند دهه "مذاکره —مستقیم یا غیرمستقیم—" میان ایران و آمریکا نشان میدهد که گفتوگو در غیاب اعتماد و عدالت، نه تنها به کاهش بحرانها منجر نشده، بلکه به تشدید فشارهای اجتماعی و حذف صداهای اقلیت، زنان و نیروهای تحولخواه در داخل انجامیده است.
در جهانی که منطق رقابت و سلطهطلبی بر مناسبات سیاسی سایه افکنده، بازتعریف جایگاه انسان بهعنوان موجودی دارای کرامت، آگاه از وابستگیهای جهانی و مشتاق به همزیستی، ضرورتی اجتنابناپذیر است. تنها با چنین نگاهی است که مذاکره میتواند از ابزاری برای تحمیل، به فضایی برای تفاهم، عدالت و ساخت جهانی پایدارتر تبدیل شود.